یکشنبه، ۱۲ آذر ۱۳۸۵December 3, 2006 7:30 PM


کاتسف تنها پزشکی بود که همه در بيمارستان از او حساب می بردند.درسته که کاتسف آدم بی رحمی بود والبته شغلش ایجاب می کرد که این طور باشه اما در کارش بسیار وارد بود و به خصوص مدیریتش در بخش جراحی فوق العاده بود.
ساعت 6 صبح قبل از ورود کاتسف که معمولا ساعت 8 می آمد همه همراهان را می فرستادند بیرون، همه جارا تمیز می کردند، کمد و اتاق بیمارها را مرتب می کردند و درست مثل یک کلانتری که قبل از ورود فرمانده، همه به حالت آماده باش در می آیند پرستارها و کارمندهای بخش جراحی قبل از ورود کاتسف، خبردار و آماده سر کارشان بودند.
من نمی دانم اوضاع و احوال حقوق و مزایای شغلی پرستارها چه جوری است شاید به اندازه ای که کارشان سخت است و استحقاقش را دارند به آنها رسیدگی نمی کنند اما به هر حال رفتار پرستارهای بخش جراحی اصلا دوستانه و جالب نبود.
بیشتر و تقریبا تمام کارهای بیمارها را همراهانشان انجام می دادند و اگر بیماری همراه نداشت بیچاره بود.
در اتاقی که من بستری بودم خوشبختانه دوست جوانی پیدا کردم به نام علیرضا که دوستی چند روزه مان در بخش جراحی کمک بزرگی برای تحمل درد و پشت سر گذاشتن زمانی بود که به کندی می گذشت. عمل من و علیرضا شبیه هم و در یک روز بود. وقتی هر دویمان را لت و پار به اتاق آوردند اینقدر درد داشتیم که جفتمان جو گیر شدیم و فکر کردیم دیگه نمی توانیم راه برویم. پرستاری که از بقیه باحال تر بود گفت 6 ساعت بعد می تونید آب بخورید و باید کم کم سعی کنید هر طور شده راه بروید.ازش پرسیدیم که کی ما را از این دیوونه خونه مرخص می کنید؟
گفت بستگی به نظر کاتسف داره و فردا که معاینه تون می کنه اگه احساس کنه آش و لاش هستین و نمی تونین مثل آدم راه برین یه شب دیگه هم اینجا مهمون هستین.
پرستاره گفت اگه از اتاق تا جلوی بخش راه برین و من ببینم توی پرونده تون می نویسم و به کاتسف میگم، اینطوری فردا صبح کاتسف می اندازتون بیرون. با علیرضا شروع کردیم به تلاش برای راه رفتن. هرکی اون موقع مارو در حال تلاش برای راه رفتن دیده احتمالا دلش سوخته و گفته طفلکی این جوونای معلول ذهنی رو ببین، خدا شفاشون بده.
به هر بدبختی بود خودمون رو به راهروی بخش رسوندیم اونجا یه ویلچر پیدا کردیم و حالشو بردیم. با ویلچر از ته راهرو رفتیم
جلوی پرستاره و گفتیم بفرما، تا جلوی بخش هم اومدیم، بنویس برا کاتسف.

2ci7n8g.jpg

مسابقات ویلچرسواری ویژه افراد لت و پار بخش جراحی
شخص ایستاده، علیرضا است

ویلچر سواری خیلی باحال بود به اتاق های دیگه می رفتیم و به همه سرکشی می کردیم اما موفق نشدیم بقیه بیمارای لت و پار رو به ویلچرسواری راضی کنیم. یه پیرمرد هشتاد ساله توی بخش بود که تازه عملش کرده بودن نمی دونم چرا وقتی بهش پیشنهاد دادیم بیا ویلچرسواری و حالشو ببر، قاط زد و با دست اشاره کرد گورتون رو گم کنید، واقعا چرا بعضی ها اینقدر نسبت به سلامتیشون بی تفاوتن؟
شب موقع خواب درد خیلی شدیدی احساس می کردیم هر دومون و صد بار به پرستار جدید گفتیم یه مسکن کوفتی به ما بزن بلکه یه ذره بخوابیم. پرستاره بعد از ساعت ها اومد و در حالی که یه دستکش و چیزی شبیه کپسول به هرکدوممون داد گفت این شیاف مقعدیه بلدین که چه طوری استفاده کنین؟ من و علیرضا نگاهی به هم کردیم و گفتیم نمیشه یه مسکنی به ما بدی که در حد سواد ما باشه؟ این خیلی پیشرفته است.
بی زحمت یه قرصی آمپولی چیزی تو این مایه ها بده. پرستاره هم گفت نه خیر من نمی تونم از پیش خودمون بهتون دارو بدم، این تجویزه کاتسفه. اسم کاتسف که اومد به پرستاره گفتیم آهان، شما برو ما قرص کاتسف رو مصرف می کنیم.
پرستاره که رفت علیرضا گفت من تا حالا دوبار دیگه عمل کردم یه بار که آپاندیسم رو عمل کرده بودم دکتر برای کاهش درد بهم بروفن داد، الان رضا- داداش علیرضا که همراهش بود- رو می فرستم از داروخانه سر خیابون بروفن بگیره. رضا اول گفت من این کار رو نمی کنم و ممکنه خطرناک باشه و از این حرفها. علیرضا هم عصبانی شد و با چهارتا فحش راهیش کرد و بالاخره رضا با یه بسته بروفن اومد. من به علیرضا گفتم اول تو بخور اگه تا نیم ساعت دیگه نمردی منم قرص رو می خورم.
نیم ساعت گذشت و علیرضا نمرد، پس من هم قرص رو خوردم و تا صبح ساعت 6 که پرستارها آماده رژه رفتن روی اعصابمون می شدن، خوابیدیم و من که دریای بی کران اطلاعات پزشکی بودم به کاشف بروفن، ادای احترام کردم.
صبح پرستاره اومد و ما در حالیکه اون دو تا داروی احمقانه رو نشونش می دادیم گفتیم ما اینها رو مصرف نکردیم. پرسید پس چکار کردین؟ گفتیم از سر کوچه بروفن خریدیم و خوردیم. آی کیو می پرسید چطور رفتین سر کوچه؟!
جمعه بود و کاتسف دیرتر می اومد دیگه حتی حوصله ویلچرسواری هم نداشتیم کلافه بودیم و منتظر کاتسف که بیاد و از توی اون دیوونه خونه بزنیم بیرون. من فکر بکری کردم و به علیرضا گفتم بیا وقتی که کاتسف می خواد وارد اتاقمون بشه شروع کنیم به راه رفتن و خودمون رو سرحال نشون بدیم، این طوری کاتسف بدون معاینه مرخصمون میکنه.
اما فکر من جواب نداد و کاتسف تا اومد گفت بخوابین رو تخت هاتون. کاتسف چنان پانسمان روی شکم مون رو کند که من فکر کردم دل و روده ام هم اومده بیرون و من چون گرمم نمی فهمم.
لعنتی یک ذره ظرافت و مراعات توی وجودش نبود. کاتسف در حالیکه از در اتاق می رفت بیرون و ما از درد به خودمون می پیچیدیم، گفت: فردا می تونین برین حموم، چهارشنبه هم بیاین بخیه ها رو بکشم. به پرستاره هم گفت اینها مرخصن. چهارشنبه برای آخرین بار کاتسف رو می بینیم و احتمالا دوباره کاتسف سر کشیدن بخیه ها پدرمون رو در میاره.

Comments:
طه:

آقا با عرض معذرت و اینا ولی این جریانات کاتسف خیلی با مزه بود! کلی خندیدم! به خصوص اینکه قراره بخیه هم بکشه!!

attarnezhad:

mansure aziz
eydado bidad ...
khob o sare hal bashi aziz ...
mibusamet ....

firoozeh:

man kr har chi fekr kardam nafahmidam in che amali bod ke anjam dadin?

  ارسال نظر

If you haven't left a comment here before, you may need to be approved by the site owner before your comment will appear. Until then, it won't appear on the entry. Thanks for waiting.