خجالت مي کشم بگويم به دريا بزن بانو!
آن دورها فانوس برای ما روشن نيست
به همين آتش سيگار اعتماد کن.
--
وحيد پورزارع
codebase="http://www.apple.com/qtactivex/qtplugin.cab">
width="320" height="260" scale="tofit"
pluginspage="http://www.apple.com/quicktime"
autoplay="false" controller="true" bgcolor="ffffff"
enablejavascript="true"
pan="180.00">
Salt lake, Qom, Iran
| Photo: Mansour Nasiri www.nasiriphotos.com |
بيل بيلک ماوس را روی عکس نگه داريد و چپ و راست و بالا و پايين ببريد
هيچ وقت اين قدر توی اين درياچه پيشروی نکرده بودم. هميشه از دور يک کوه نمکی وسط درياچه مي ديدم که دلم می خواست بروم و از نزديک ببينمش. بالاخره با سه ساعت پياده روی
به اين کوه نمک رسيدم که برخلاف تصورم طبيعي نيست و آدميزاد با جمع کردن نمک روی هم آن را درست کرده.

هرچيزی که توی اين درياچه نمک در کوير قم بيفتد، بلورهای نمک آرام آرام دورش را مي گيرند و لابد بعد از مدتي تبديل به نمکش مي کنند و ما هم آن را روی خيار می زنيم و مي خوريم.
برهوت دوست داشتني است که هر فصلش يک جور است. اگر مخ آدم به اندازه کافي تاب داشته باشد که وسط تير ماه هم اينجا بيايد، قدم زدن روی بلورهای نمک حس و حال عجيبي دارد.
موسيقي متن اين صحنه، صدای آسماني "سعاد ماسي" بود.
عکس های "ژاک پاولفسکي" عکاس آژانس"سيگما" از جنگ ايران و عراق، کم کم از آرشيوها پاک
مي شوند و عکس های جنگ آمريکا در عراق جای آنها را مي گيرد.
همان طورکه اين تصاوير از ذهن خود ما هم پاک می شوند.
به قاب عکس های راهروی مدرسه مان فکر می کنم که عکس بچه هایی بود که به جبهه رفته بودند و دیگر به مدرسه برنگشتند. به مدیرمان فکر می کنم که بعد از جنگ هم دنبال رستگاری ما بود و برای جنگ بوسنی اسم رزمنده داوطلب می نوشت.البته اولویت با متاهل ها و کسانی بود که سربازی رفته بودند، دانش آموز آخرین اولویت بود، این را مدیرمان می گفت.

سرباز ايراني کشته شده در 100 کيلومتری جنوب بصره، 18 مارس 1985.
عکس: ژاک پاولفسکي
آيا در زندگي چيزی احمقانه تر از این هست
که «پابلو نرودا» خوانده شوی؟
کتاب سوال ها- پابلو نرودا
خيلي دوست دارم بدانم دیروزدررسانه های فارسی زبان، گزارش بي طرفی از خرمشهرمنتشر شده است؟ گزارشي که نخواهد تحليل و نظر گزارشگر و رسانه متبوعش را توی کله مخاطب فرو کند؟
گزارشي که مثل .....خرمشهر را پراز گل و بلبل نشان ندهد و مثل......آن را جهنمی که اثری از حيات در آن نيست جلوه ندهد.(جاهای خالي را خودتان با رسانه هايي که مي شناسيد پر کنيد)
طبيعي است يا نه که در مملکتي هفتاد ميليونی ، خبرنگار يا عکاسي ديروز را در خرمشهر نگذرانده باشد و چرخي توی شهر نزده باشد و برای بقيه روايت نکند که آنجا چه شکلي است بعد از اين همه سال و چه می گذرد؟ بي آن که متلک و تکه پراني کند يا فقط يک بخش از آنجا را تصوير و توصيف کند و جلوی مخاطب بگذارد؟ اگر پاسخ سوالم منفي است به نظر شما کی و چطور صاحب رسانه فارسی مستقلي مي شويم که در چنين مناسبت ها و روزهای مهمي دست کم يک اسلايد شو روايي خوش ساخت، شبيه يکي از اينها در برابرمان بگذارد؟
(مثالم از وب سايت "تايم" به هيچ وجه به معني بي طرف بودن تمام محتويات آن نيست.)
چيزی که پرسیدي دقيقا در گيری ذهني اين روزهای من هم هست. چيزهايي که مي نويسم شايد بعضي جاها ربط مستقيم به سوال تو نداشته باشد اما نظر شخصي من است در باره اين شيوه تبليغ.
مردم عادت کرده اند عکس های تبليغاتي را با مدل های مکش مرگ ما و نمايش مستقيم کيفيت يک کالا ببينند.
امثال توسکاني و بنتون با همکاری هم به اين نتيجه رسيدند مثلا با نشان دادن يک مرغ دريايي که در لکه نفتي گير افتاده هم مي شود برای يک کالا تبليغ کرد.
ولي هدف آنها از اين کار چيست؟
بيا کمي بدبينانه به قضيه نگاه کنيم:
انسان امروزی همه چيز را فشرده و توی کپسول مي خواهد. دلش مي خواهد همينطور که نشسته پای تلويزيون، يک کمربند لرزاننده لاغری هم ببندد به خودش تا لاغرو خوش فرم شود. دوست دارد تا خرخره بخورد و بدون آن که تحرکی داشته باشد قرصی ببلعد که غذا و چربي های بدنش را بسوزاند و آب کند.
خب فکر مي کني همين آدم اگر بخواهد ژست يک آدم نگران و مراقب محيط زيست را بگيرد چکار مي کند؟
پا مي شود مي رود سواحل مديترانه توی لبنان که هزار تا از اين پرنده ها آنجا گرفتارند؟ نه!
خيلي شيک مي رود و يک لباس مارک بنتون مي خرد، چون بنتون با آن تبليغ ها خودش را به عنوان يک Brand حامي و نگران محيط زيست جا انداخته است و کاری کرده که پوشيدن بنتون نشان دهنده يک نوع طرز فکر و افه خاص شده است.
اين مطلب من را ياد کنسرت شجريان انداخت که با اعمال شاقه در کرمان برگزار شد. مرورش بد نيست، گمانم.
سال اول دبيرستان بودم، دبيرستان امام خميني که رضا خان اگر اشتباه نکنم سال 1300 شمسي با نام خود افتتاحش کرده بود.
قرار بود در کرمان، هزار کيلومتر دور تر از تهران که هر قرن يک اتفاق فرهنگي، هنری نصفه نيمه در آن اتفاق مي افتاد، محمد رضا شجريان در سالن مدرسه ما که مثلا بزرگترين سالن شهر بود آواز بخواند. سالن در حقيقت سوله ای بود با ديوار آجری و سقفی بسيار بلند که با پشم شيشه و سوراخ هايي بزرگ با هواکش پوشيده شده بود.
حوصله اين بازی بزرگان را ندارم. اینها که می نویسم پاسخ سوال تواست خانم معلم، که نمي شود تکليفت را انجام نداد.
اين روزها که درست يک ماه تا سي سالگي ام مانده، چيزی که خواب و خوراکم را گرفته، فکر کردن به ضعف و بي سوادی خودم است. اگر "تاثير" گرفته بودم از آدم های بزرگ، لابد نبايد امروز دچار اين حس و حال مي شدم.
داستان آينه داری در شهر کوران را هم فراموش کن، بالاخره آن که آنجا آينه داری مي کند خودش خوب مي داند کچل است!
ساده است گفتن اين که از مولوی و نمي دانم فلان استاد و فيلمساز بزرگ تاثير گرفته ايم، اما حقيقتش من فکر می کنم بيشتر "دوست داشته ايم" از اين آدم ها تاثير بگيريم تا آن که واقعا در عمل تاثير گرفته باشيم.
برای من که با تصویر زندگی می کنم، تصاویر بیشترین تاثیر را داشته اند؛ مثلا تصویری از يک سماع زن، که مرا تا قونيه و بعد هم به دنبال خالق آن تصویر در جای دیگری کشاند. حالا بگذريم که آن تصوير در ذهن من ماند اما از خالقش اثری نمانده.
ببخشید که پراکنده و پرت و پلا نوشتم.
ايده راه اندازی مجله کالرز( رنگ ها) در سال 1990 به ذهن عکاس ايتاليايي اليويرو توسکاني رسيد که احتمالا عکس های تبليغاتي معروفش را برای پوشاک بنتون ديده ايد.
توسکاني که خودش را عقل کل و همه فن حريف نمي دانست، تيبور کالمن استاد گرافيست آمريکايي را دعوت کرد تا طراحي و اديت مجله را انجام دهد.
تیبور آرزو داشت ادیتور مجله لایف شود او از شکل و شمایل مجله نشنال جئوگرافیک هم خیلی خوشش می آمد.
نتیجه ترکیب نگاه و علایق تیبور و همکارانش، خلق مجله ای شد به نام "کالرز" که از سال 1991 تا حالا منتشر شده است.
در هر شماره موضوعی با نگاه اجتماعی مثل ایدز، خرید، حیوانات و غذا با ترکیبی شبيه عکس های تبلیغاتي و فوتوژورنالیسم انتخاب می شود.(البته همه شماره ها به خصوص شماره های جديد مجله، دقيقا اين طوری نيستند، ضمن اين که مدتي است هر شماره يک "سردبير خلاق" يا سردبير افتخاری هم دارد.)
مثلا در معروف ترین شماره این مجله به نام "جنگ" که بعد از رفتن تیبور طراحی و منتشر شد
و از آن به عنوان شاخصی در تاریخ فوتوژورنالیسم یاد می شود صفحات مجله طوری طراحی شده که وقتی آنها را ورق می زنید یک صفحه، عکس یک سلاح، قیمت آن و زیرنویسی مختصر است و صفحه کناری، تصویر بسیار تکان دهنده ای از سر و بدن متلاشی شده انسانی است که با همان سلاح نابود شده است.
مثلا عکس بالا که نسبت به بقيه عکس های اين شماره خشونت و وحشيگری کمتری را نشان مي دهد، در صفحه سمت چپ چاقوی بزرگی را نشان می دهد که مانند عکس های تبلیغاتی صفحه آرایی شده و زیرش نوشته:
"کشته های بیشتری از مجموع کشتگان هیروشیما و ناکازاکی (تيتر)
قیمت 6 دلار آمریکا."
در زير نويس هم با اشاره به درگيری های مرگبار رواندا آمده است که بعضی از قربانیان با التماس و حتی پرداخت پول به قاتلان خودشان از شورشیان خواهش می کردند به جای تکه تکه کردن آنها با این چاقوها، آنها را با شلیک گلوله بکشند.در صفحه راست هم عکس پسر بچه ای در ناگراما (رواندا) چاپ شده که قربانی وحشیگری شورشیان است که بخشی از صورت و بینی اش را با این چاقوها بریده اند.
دو عکس بعدی واقعا دردناک و تکان دهنده اند و سر و پاهای متلاشي شده دو انسان هستند که در کنار عکس يک مسلسل 300 دلاری و يک مين 3تا 3000 دلاری چاپ شده اند. و در حقيقت تصويری از وحشيگری انسان معاصرند که اگر ناراحتتان مي کند آنها را نبينيد: عکس اول - عکس دوم
--
29 مارچ 2007 انستيتوي فرهنگي در انگليس به مناسبت بيست و پنجمين سال تاسيسش، از بيست و پنج نمونه طراحی برجسته برای برپايي نمايشگاهي در موزه طراحي لندن دعوت کرد که مجله کالرز هم يکي از آنها بود و تمام شماره های مجله در نمايشگاه نشان داده شد.
---
يک نيم منبری هم درباره اين مطالب بروم که اصولا مطلب بدون منبر مثل عالم بدون عسل است؛
"واکر ایونس" از سال 1948 روی ایده خلاقانه اش در عکاسی از سوژه هایی خاص کار کرد و پورتفولیوهایی با حدود 30 عکس از هر سوژه آماده کرد.
او در این مجموعه عکس ها به قول خودش سعی کرده نگاه طولانی به موضوع داشته باشد و بدون آن که چیزهای زیادی را در باره آن فریاد بزند، نگاه بیننده را متوجه درون آن موضوع کند.
موفق ترین و معروف ترین مجموعه عکس او از این سوژه ها " زیبایی اشیای معمولی" است که سال 1955 در مجله "فورچون" چاپ شد.
در این مجموعه عکس، او با دقت و با استفاده از تکنیکی که قبلا برای عکاسی از مجسمه های آفریقایی برای موزه هنرهای مدرن نیویورک استفاده کرده بود، از 12 ابزار معمولی و ارزان مثل انبردست، میخ کش، کاردک و دم باریک عکس گرفت و متن کوتاهی هم برای مجموعه عکسش نوشت.هر عکس سیاه و سفید، در یک صفحه مجله چاپ شد.
"واکر" زیر نویس عکس ها یش را هم ساده و سرراست نوشت، مثلا زیر عکس قیچی فقط این عبارت آمده است:
" قیچی حلب بر، ساخت شرکت ویس و پسران، 1.85 دلار."
او با عکس هایی که منتقدان از آنها استقبال کردند و آنها را "Masculine and sensual" خواندند بینندگان را از زاویه نگاهی دیگر، متوجه کار و کارگر کرد. او از ابزار ارزان و معمولی به عنوان استعاره ای برای نمایش کار بشر استفاده کرد.
--
بازار قديمي بوشهر
تا آنجا که اطلاعات چادری من قد مي دهد، چادر –به خصوص ملي اش- کارکردش اين است که اندام را بپوشاند. حالا چادر اندامي که ظاهرا برای بهتر نشان دادن اندام طراحی شده، چه کارکردی دارد، نمی دانم.
اين مغازه نزديک بازار ماهي فروشان بوشهر است که اين عکس را آنجا گرفته بودم.
چند روز پيش يک نفر زير همان نوشته داشت هشت پا مي فروخت، دو- سه روزی هم هست که آن پارچه را کنده اند و اصلا خبری ازش نيست.
اوضاع جالبي است، حکومت طرح های خودش را می دهد، مردم هم کار خودشان را می کنند.
ساحل نعل اسبي، جزيره خارگ
من جنوب ايران را بيشتر از شمالش دوست دارم. تعريف سفر برای مردم ما اين است که "بروند شمال" نشنيده ام که بگويند برويم جنوب يا کوير. حق هم دارند، اينجا آدم خوب و بي دردسر آن است که تابع جمع و جماعت باشد، شهروند خوب آن است که خودش را در تعريف ها و قالب ها جا دهد.
شمال، قشنگ است ولي من زيبايي جنوب را به زيبايي گل خانه ای شمال ترجيح مي دهم.
مدتي بود دلم می خواست ببينم اين "نفتي که هرروز سر سفره مان" مي آيد سرچشمه اش چه شکلي است و چطور سر سفره مي آيد. به لطف دوستان عزيزی امکان سفرم به جزيره خارگ فراهم شد. سفر به خارگ مثل سفر به خارجه است، يعني يک نفر يا يک سازمان در آن جا بايد نامه بدهد و شما را دعوت کند تا بتوانيد برويد توی جزيره. اهالي هم کارت تردد دارند.
خب حق هم دارند، چه معني مي دهد هرکسي بخواهد برود نفت سر سفره اش را ببيند؟ يک وقت ممکن است چيزهايي ببيند يا جاهايي برود و آن وقت نفتي شود، که برای سلامت خودش مضر است.
هر روز کشتي شرکت والفجر 8 مسافرها را در سفری تقريبا دو ساعت و نيمه از بوشهر به خارگ مي برد. وسايل ديگر هم مثل هواپيما هست که در فرودگاه اختصاصي شرکت نفت در خارگ مي نشيند. فرودگاهي که جزيره را به دو نيم تقسيم کرده : يک طرف که تاسيسات نفتي است و طرف ديگر که بومي ها و شهر کوچک شان قرار دارد.
"شهروندان گرامی: نظر به اینکه مصرف خوراکی آبزیانی چون ماهی مرکب، یال اسب، مارماهي و خرچنگ از نظر شرع مقدس اسلام حرام میباشد، خواهشمند است در صورت مشاهده عرضه آن، مراتب را با تلفن 2542833 اطلاع دهید.
روابط عمومی شبکه دامپزشکی شهرستان بوشهر"