سه شنبه، ۳ اردیبهشت ۱۳۸۷April 22, 2008 2:09 PM
شعر خوردن

جوهر از گوشه‌ی دهانم راه می‌افتد
خوشبخت‌تر از من، کسی نيست
داشتم شعر می‌خوردم.

مارک استراند


Eating Poetry

Ink runs from the corners of my mouth.
There is no happiness like mine.
I have been eating poetry.

Mark Strand

Comments:
اعظم:

حتی قاشق ها هم حوصله شان سر می رود از روزمره گی

اعظم:

کتاب دار, باور نمی کند انچه می بیند را
چشمهایش اندوهگین اند و
دست در جیب قدم می زند.

شعرها تمام شده اند.
چراغ تاریک است.
سگ ها بر پله های زیر زمین اند و بالا می ایند.

چشم هاشان دودو می زند .
پاهای بور قلم مویی شان می سوزند
کتاب دار بیچاره پایش را بر زمین می کوبد و می گرید.

چیزی نمی فهمد
وقتی روی پاهایم جلو می روم و دستش را می لیسم.
جیغ می کشد.

انسانی تازه ام من.
غرغر می کنم و به او پارس می کنم.
سرخوشانه جیغ و داد می کنم در تاریکی لفظ قلم.

گلمریم:

میگم که شعراشون یه خورده شبیه آبگوشت بزباش ه. از رو ته موندش میگم. جسارت نشه یه وقت.

foroogh:

lotfan baraye ma ke nokhordim begid che tami mide? kash mishod darsharo ham khord
--
طعم سوپ

  ارسال نظر

If you haven't left a comment here before, you may need to be approved by the site owner before your comment will appear. Until then, it won't appear on the entry. Thanks for waiting.